سخن از مهر من و جور تو نیست! 

سخن از متلاشی شدن دوستی است...و عبث بودن پندار ملال آور مهر!  

آشنایی با شور...و جدایی با درد !

این نیز بگذرد...!!

گر تو سبزی ، سبزم ...گر تو شادی ، شادم ...من ز شیرینی تو فرهادم ... 
  وطنم ، ایرانم ... 
عید آن روز مبارک بادم ...که تو آبادی و من آزادم ...

دلم گرفته از این روزها دلم تنگ است.... 

          میان ما و رسیدن هزار فرسنگ است...

بهار می آید

باز کن پنجره ها را که نسیم
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
و بهار
روی هر شاخه کنار هر برگ
شمع روشن کرده است
همه چلچله ها برگشتند
و طراوت را فریاد زدند
کوچه یکپارچه آواز شده است
و درخت گیلاس
هدیه جشن اقاقی ها را
گل به دامن کرده ست
باز کن پنجره ها را ای دوست
هیچ یادت هست
که زمین را عطشی وحشی سوخت
برگ ها پژمردند
تشنگی با جگر خاک چه کرد
هیچ یادت هست
توی تاریکی شب های بلند
سیلی سرما با تاک چه کرد
با سرو سینه گلهای سپید
نیمه شب باد غضبناک چه کرد
هیچ یادت هست
حالیا معجزه باران را باور کن
و سخاوت را در چشم چمنزار ببین
و محبت را در روح نسیم
که در این کوچه تنگ
 با همین دست تهی
روز میلاد اقاقی ها را
جشن میگیرد
خاک جان یافته است
 تو چرا سنگ شدی
تو چرا اینهمه دلتنگ شدی
باز کن پنجره ها را
و بهاران را
باور کن